دو بار قرار مصاحبه مان به هم خورده بود، شايد هم به همين دليل بود که براي اولين بار زودتر از موعد بر سر قرار حاضر شدم. وقتي وارد خانه کوچک و محقرش شدم که هنوز رختخوابي در وسط تنها اتاق خانه پهن شده بر زمين مانده بود و دختر سعي در جمع کردن آن داشت. صورتش از شدت ضعف، سرخ شده بود و توضيح مي داد که تازه از سر کار به خانه رسيده است. دختري زيبا با چشماني عسلي رنگ شايد و موهايي بور؛ دختري بيست و هفت ساله که مبتلا به اچ آي وي است و در زمينه آموزش ايدز فعاليت مي کند. چهار بار تا پاي مرگ پيش رفته و اين روزها هم که حال خوشي ندارد و رختخوابي که همواره بر زمين پهن مي ماند و کپسول اکسيژني که با وام و قرض تهيه کرده و در گوشه خانه گذاشته، شاهدي است بر درد و رنج اين روزهايش. مريم در اين خانه تنها است، تنهاي تنها؛ هرچند به گفته خودش اين تنهايي حکمتي دارد و باعث شده بيشتر بتواند به معتاداني که مبتلا به ايدز هستند و به خانواده هاي آنها کمک کند. مريم شايد يک آرزوي بزرگ دارد؛ آرزويي که آن را در قالب داستاني چندين صفحه يي نوشته است؛ داستاني با عنوان شايد وقتي ديگر که شرح خاطرات زندگي اش است.

مريم از سال هاي کودکي مي گويد، از روزهاي طلاق مادرش؛ «شش خواهر بوديم و پدرم مرد خيلي متعصب بود. به اندازه يي متعصب بود که حتي هنوز جرات نمي کنم جلوي او جوراب هايم را دربياورم و تا حالا حتي موهاي دخترانش را هم نديده است. بعد از طلاق، مادرم به تهران آمد و ما در کرمانشاه مانديم. تا اينکه خواهر بزرگم که حکم مادر را براي ما داشت، ديپلم گرفت و براي کار و ادامه تحصيل به تهران آمد. ما هم ناخودآگاه چون نمي توانستيم نبود او را تحمل کنيم، راهي تهران شديم اما پدرم به دادگاه شکايت کرد و شش ماه بعد به حکم دادگاه من و خواهر کوچک ترم مجبور شديم نزد پدرم برگرديم. شرايط روحي پدرم بدتر از گذشته شده بود و هميشه ما را کتک مي زد.

پدرم بعد از طلاق مادرم ازدواج کرده بود و از همسرش يک پسر داشت ولي بداخلاقي هايش باعث شد که همسرش او را ترک کند و پسرش را در خانه ما بگذارد. مادرم هم در تهران ازدواج کرده بود و صاحب يک دختر شده بود و بعد از آن دوباره طلاق گرفته بود. خشونت پدرم به حدي رسيده بود که ما مجبور شديم دوباره از خانه فرار کنيم. خواهرم مثل جنازه يي روي دستم مانده بود و پدرم همه موهايش را تراشيده بود. وقتي اين بار به تهران آمديم همان جا در خانه مادرم ماندگار شديم. در حالي که من فقط به ادامه تحصيل فکر مي کردم و به اين که وارد تيم ملي واليبال شوم، مادرم مرا به زور شوهر داد بدون هيچ مراسمي.»

در چهارده سالگي ازدواج کرد و در بيست و يک سالگي طلاق گرفت؛ «دادگاه حضانت دخترم را به من داد ولي مادرم گفت من حتي خودت را هم به خانه راه نمي دهم واي به حال دخترت. قاضي دادگاه هم که اين وضعيت را ديد، توصيه کرد تا بچه را به خانواده همسرم بسپارم. هرچند همسرم اعتياد شديد داشت اما مادر همسرم مي توانست به وضعيت دخترم رسيدگي و از او نگهداري کند. در خانه شوهرم توانستم تا ديپلم درس بخوانم. با خودم گفتم کاري پيدا مي کنم و بعد از آن دخترم را پس مي گيرم.»

مريم، بعد از طلاق از مادرش خواهش مي کند تا به او اجازه بدهد که يک سال در خانه اش زندگي کند تا بتواند سرکار برود ولي در اين يک سال نمي تواند هيچ کار مناسبي پيدا کند مگر پرستاري از زن مرفه جواني که به دليل بيماري و سابقه عمل جراحي، در منزل بستري شده است. آزار و اذيت هاي مادرش به حدي مي رسد که يک بار ديگر، مريم راضي به ازدواج با مرد ديگري مي شود؛ «پسري که به خواستگاري ام آمده بود، يک سال از من کوچک تر بود. تنها پسر خانواده اش بود. به مادرم گفتم من با اين پسر ازدواج نمي کنم. هيچ تجربه يي از زندگي ندارد و مادرم براي اينکه مرا تحت فشار بگذارد، حتي در يخچال را هم قفل مي کرد تا نتوانم غذا بخورم. بالاخره هم فشارهايش را به حدي رساند که حاضر به ازدواج شدم. اما باز هم هيچ خبري از مراسم عروسي نبود. فقط محضر رفتيم و عقد کرديم.»

مريم، اما از ازدواج با همسرش راضي است و احساس خوشبختي مي کند؛ خوشبختي يي که بيشتر از سه ماه طول نمي کشد؛ «وقتي ازدواج کرديم، من در يک بيمارستان کار مي کردم و همسرم هم هر روز به سر کار مي رفت و اين براي من که به حضور شوهر معتادي که هميشه در خانه بود، عادت کرده بودم تازگي داشت.

خانه خواهرانم را پيدا کرده بودم و با آنها رفت و آمد داشتم. خيلي خوشحال بودم و مثل همه مردم زندگي مي کردم. ولي متاسفانه و شايد هم خوشبختانه اين خوشبختي بيشتر از سه ماه طول نکشيد. رفته بودم براي اهداي خون ولي نتايج آزمايش نشان داد که مبتلا به اچ آي وي شده ام. تصميم گرفتم موضوع را به همه بگويم. مگر شوهرم چه گناهي کرده بود؟ وقتي ماجرا را برايش تعريف کردم، گفت که حاضر نيست مرا ترک کند. يک ماهه باردار بودم و از اين پاسخ شوهرم خيلي خوشحال بودم هرچند بارها به او اصرار کردم که ازدواج کند. بعد از دو ماه مجبور شدم به دليل وخامت حالم، به توصيه پزشک قانوني بچه را سقط کنم. وقتي بچه از بين رفت شوهرم هم به بهانه کار در شهرستان، مرا تنها گذاشت و بعد هم به صورت غيابي طلاقم داد و همين ماه قبل هم با زن ديگري ازدواج کرد.»

مريم و همسرش به صورت غيابي طلاق گرفته بودند و چون طلاق در شناسنامه اش ثبت نشده بود، مريم بايد به محضر مي رفت تا قبل از ازدواج دوم همسرش اين ثبت صورت گيرد؛ «نمي دانم چطور آدرس خانه ام را پيدا کرده بود. يک ماه قبل از من خواست که به محضر بروم. خيلي برايم سخت بود. با دختر خانمي به محضر آمد. امضا کردم و سپس برايشان آرزوي خوشبختي کردم و از محضر آمدم بيرون. ولي در حق من بد کرد چون مرا با يک عالم قرض و بدهي گذاشته بود و رفته بود و من بايد همه اقساط را مي دادم. من در بيمارستان کار مي کردم و فيش حقوقي داشتم و ضامن وي شده بودم. به هر حال حاصل سه ماه ازدواج من با وي شد يک عالم قسط و بدهي و اثاث هايي که در گوشه خيابان ماند.»

مريم از اولين روزهاي سخت بيماري اش مي گويد. از روزهايي که همسرش او را ترک کرده بود و خودش هم به علت افسردگي شديد و بيماري، کارش را در بيمارستان رها کرده بود؛« به همه جا سر زدم. به کميته امداد، بهزيستي ولي فقط از اين سازمان به سازمان ديگري پاس داده شدم. من هم در آن روزها توانايي دوندگي نداشتم. يک بار به خانه مادرم رفتم اما او مرا راه نداد. با خودم مي گفتم اگر مشکلم را به خانواده ام بگويم در روزهاي سخت حداقل مي توانم با آنها درد دل کنم و آنها در روزهاي بيماري همراه و حامي من خواهند بود. اما خواهرانم که شوهران شان را بهانه کردند و گفتند که آنها تمايلي ندارند ديگر با هم رفت و آمد داشته باشيم و مادرم هم هرچند مي گويد من از اين بيماري نمي ترسم ولي مي گويد از اين مي ترسم که تو بخواهي با آلوده کردن من و دخترم به اين بيماري از ما انتقام بگيري چون من به زور تو را شوهر دادم و باعث شدم به اين بيماري مبتلا شوي. هر چند از خواهرانم توقعي ندارم ولي مادرم بايد اين روزها کنارم باشد. نمي توانم او را ببخشم.»

مريم از سال 84، کار آموزش پيشگيري از ايدز را آغاز کرد؛ «در آن روزها که افسردگي شديد گرفته بودم، در روزهاي گرسنگي و سختي، سرپرست کلينيک هاي کاهش آسيب هاي رفتاري منطقه غرب تهران، مرا به کانون اصلاح و تربيت برد تا کار نمونه گيري انجام دهم. با پولي که از اين راه به دست آوردم (150 هزار تومان)، يک اتاق رهن کردم بدون آشپزخانه و حمام. در همين مرکز يک دوره مشاوره برايم گذاشتند تا بتوانم به عنوان مشاور در مرکز کاهش آسيب هاي رفتاري منطقه يافت آباد مشغول به کار شوم. چون خودم، مبتلا به اچ آي وي بودم به صورت ملموس تري با مشکلات اين بيماري در ارتباط بودم. به عنوان مشاور مرکز کاهش آسيب هاي رفتاري مشغول به کار شدم و در کارگاه آموزشي يي که سال بعد در اصفهان برگزار شد، به عنوان مشاور نمونه انتخاب شدم.

تا حالا هم چندين لوح تقدير گرفته ام. با سازمان ها و افراد گوناگوني آشنا شدم که براي آموزش ايدز از ما کمک مي گرفتند و همين باعث شد که مطالعاتم را در اين حوزه گسترش دهم. تاکنون براي کارگاه هاي آموزشي به شهرهاي مختلف هم رفته ام و حتي در مدارس هم کلاس هاي آموزشي برگزار کرده ايم. در مرکز کاهش آسيب هاي رفتاري هم به معتادان مشاوره مي دهم چه قبل از آزمايش و چه در حين آزمايش. زنان و خانواده هاي شان را دعوت مي کنم و در مورد بيماري ايدز و برخورد با فرد مبتلا به آنان آموزش مي دهم. براي ترک اعتياد معتادان تلاش مي کنم و تاکنون خانواده چندين کارتن خواب را پيدا کرده ام تا اين افراد با ترک اعتياد، به زندگي در کنار خانواده هاي شان ادامه دهند.»

روزهاي اولي که مريم در کلينيک کاهش آسيب هاي رفتاري شروع به کار کرد با حس متناقضي درگير بود؛ «با خودم مي گفتم من بيچاره از ته کرمانشاه کم عذاب جنگ و رفتارهاي پدرم را کشيدم، آمدم تهران و مادرم مرا به زور شوهر داد و از طريق همسر معتادم به ايدز مبتلا شدم. حالا هم که از شدت درد شب ها آرامش ندارم، بايد در طول روز به معتادان رسيدگي کنم. اما حالا از کاري که مي کنم لذت مي برم. اينکه يک کارتن خواب اچ آ ي وي مثبت بعد از دوازده سال ترک اعتياد مي کند و به نزد خانواده اش برمي گردد، برايم لذتبخش است.»

مريم اما روزهاي سختي را مي گذراند. تا به حال چهار بار وارد مرحله ايدز شده است؛« چهار بار وارد فاز بيماري شدم. علاوه بر اين مقاومت دارويي هم دارم و نمي توانم دارو مصرف کنم. آخرين بار ريه ام عفونت کرده بود. به حدي حالم بد شده بود که از ديدن خودم در آينه مي ترسيدم. يک ماه در بيمارستان بستري بودم و پزشکان هم مي گفتند که امروز و فردا است که بميرم. ولي باز هم از بستر بيماري بلند شدم. با خودم مي گويم شايد حکمتي در زنده بودن من است تا بتوانم به مبتلايان بيشتري کمک کنم. همين قدر که دستان يک معتاد يا خانواده وي براي دعا به سمت آسمان بلند مي شود، خوشحال مي شوم و فکر مي کنم همين دعاهاست که باعث شده هنوز زنده بمانم.»

مريم در اين خانه محقر، تنهاي تنهاست؛ «تنها صداي اين خانه، فقط تيک تيک ساعت است. دوست دارم با يکي حرف بزنم ولي نه توانايي و رمقش هست و نه همراهي. دوست دارم دخترم اينجا باشد. بتوانم او را به مدرسه ببرم و از او مراقبت و نگهداري کنم. وقتي خسته از کار برمي گردم، باز تنهاي تنها هستم. دلم مي گيرد اما نمي دانم به چه کسي بايد بگويم. دفعه قبل که با ويلچر از بيمارستان به خانه آمدم، صاحبخانه جوابم کرد گفت چون تو بيماري بايد از اينجا بروي. من هم که دچار زخم بستر شده بودم و هيچ تواني هم براي اثاث کشي نداشتم. به همين دليل اين بار در مورد بيماري به صاحبخانه ام چيزي نگفتم چون رفت و آمدي با آنها ندارم و بيماري من براي آنها مشکلي ايجاد نمي کند. تازه وقتي آنها نمي توانند کاري برايم انجام بدهند چرا بايد چيزي بگويم. با آنها رفت و آمد نمي کنم تا مجبور نباشم دروغ بگويم در مورد خودم و زندگي ام.»

فقط نوشتن و دعا کردن در اين تنهايي است که به مريم آرامش مي دهد. چند دفتري را که حاوي نوشته هايش است، برايم مي آورد؛« در تنهايي مي نويسم. خيلي مي نويسم. شعر مي نويسم و قصه. در همايش ها و کارگاه ها هم شعري از خودم همراه مي برم. خيام و سهراب سپهري را خيلي دوست دارم. يک رمان هم نوشتم خطاب به دخترم. داستان زندگي خودم است. با روزي شروع مي شود که من بر اثر بيماري ايدز فوت کردم و دفتر نوشته ها به دست دخترم سحر رسيده است. نام داستان را هم گذاشتم «شايد وقتي ديگر». از دوران جنگ نوشتم تا ازدواجم و روزهاي بيماري و تمام تلاشي که کردم تا دخترم را نزد خودم بياورم.»

يکي از نوشته هايش با اين متن شروع مي شود؛ «وقتي خسته مي شوم قادر به انديشيدن نيستم، به دنبال تکيه گاهي مي گردم اما کدام تکيه گاه استوارتر از رنج من و اندوه من که چون کوهي پشت من ايستاده و مرا به جلو مي راند و هدايتم مي کند و من خسته از اين راندنم....»

مريم اما نوشته هايي هم دارد که با نام شخص ديگري در اينترنت يافت مي شود؛« اولين دفتر شعرم را خيلي دوست داشتم. شعرها و نوشته هايي بود در مورد روزهاي سختي که تازه به اچ آي وي مبتلا شده بودم. يکي از پزشکان معالجم، آن را امانت گرفت تا بخواند. ولي ديگر هيچ خبري از نوشته هايم نشد. تا اينکه يکي ديگر از همکارانم، نوشته هاي مرا در سايتي اينترنتي خوانده بود بدون اينکه حتي نامي از من برده شود. دوستانم هم نوشته هايم را از روي شعري که در يک همايش خوانده بودم و مورد استقبال زيادي واقع شده بود، شناسايي کرده بودند. از آن روز به بعد ديگر تصميم گرفتم نوشته هايم را به هيچ کس امانت ندهم يا روزي به دست دخترم مي رسد و به درد کسي مي خورد يا اينکه مثل خودم خاک مي شود.»

مريم در اين روزها تلاش زيادي مي کند تا شايد به يک آرزويش برسد؛« ماهي 120هزار تومان حقوق مي گيرم در حالي که نود هزار تومان براي اجاره به صاحبخانه مي دهم. تلاش مي کنم تا بيشتر کار کنم و وام بگيرم يا پولي جمع کنم براي رهن خانه تا در ماه پول بيشتري براي خودم بماند و دخترم بتواند با من زندگي کند. دلم برايش تنگ مي شود و در اين سال ها، او را نديده ام اما نمي توانم به خاطر دلتنگي خودم، او را دچار دردسر کنم. بايد وقتي براي آوردنش اقدام کنم که حداقل پول رهن اين خانه را داشته باشم. شايد هم توانستم تا يکي دو سال ديگر اين کار را بکنم و شايد هم عمرم به سر برسد و نتوانم...»

مريم مي گويد؛ «من، خودم را رها کردم مثل يک برگ در روي يک دريا. مي دانم دريا دچار موج مي شود. دچار تلاطم مي شود. برگ را به اين طرف و آن طرف مي کوباند ولي بالاخره اين برگ يک جايي و يک روزي مي ايستد. اين برگ منم، به هر حال يک روزي يک جايي مي ايستم و آن روز که بايستم، ديگر چيزي اذيتم نمي کند.»
مريم مي خواهد که همگان برايش يک دعا کنند؛ «من به اين ويروس عادت کردم. با هم دوست شديم. درست مثل کودکي که مادرش را گاهي اذيت مي کند. من از اين ويروس خيلي درس ها گرفتم و اصلاً هم ناراحت نيستم. به هر بيماري هم که بتوانم کمک مي کنم. از همه کساني هم که برايم دعا مي کنند تا خدا مرا شفا بدهد مي خواهم برايم دعا کنند تا به من توانايي بدهد و اين رمق را که بتوانم دست بيمار ديگري را بگيرم.»

محبوبه حسين زاده

 

 
   
 

بازديدكنندگان

امروز: 68
اين هفته: 68
اين ماه: 775
ماه گذشته: 1307

دانشگاه علوم پزشکی مشهد | Mashhad University of Medical Sciences | جامعة مشهد للعلوم الطبية
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به دانشگاه علوم پزشکی مشهد می باشد. هرگونه کپی برداری از مطالب آن تنها با ذکر منبع بلامانع است.